X
تبلیغات
رایتل

افق بهبود

میخواهم بهتر و بهتر شوم.آهسته اما پیوسته

رودربایستی

درمجموعه ی خوب وبد صفاتم،رک بودن و رودربایستی نداشتن ،(نه لزوما به عنوان یه صفت مثبت)برای اطرافیانم بیشتر شناخته شده است.و نمیدونم چرا باید دقیقا توی یه لحظه ای که باید همچین صفتیم خودشو نشون بده ،چنان محو میشه که از انگار از ازل وجود نداشته.بنده خدایی از اقوام(مثلا میگیم فامیل1) یه جنسی داشت که اوایل ما ترغیبش کردیم بفروشش،بعد ازمدتی که قیمتش اومد پایین و ارزش فروختن نداشت منصرف شد وخودشم متمایل شد که نگهش داره،مدتی بعد از انصراف فامیل1 از فروش،فامیل دیگه ای(مثلا میگیم فامیل2) اومد و دیدش و پسندید و چون قبلا هم سر فروشش با هم صحبت کرده بودن برش داشت که ببرش(جنسش دست ما امانت بود خودش هم رفته بود سفر) گفت باهاش تلفنی صحبت میکنم.خلاصه تلفنی صحبت کردند و فامیل1 هم نه گفته بود" آره "نه گفته بود" نه" فقط گفت  افق نماینده و وکیل من.برداشت اولیه من این بود که شاید خودش تو رودربایستی قرا ر گرفته(چون قبلش گفته بود قطعا خودم میخوامش) 

 گفته طرف صحبتش من باشم که راحت بگم نه و خلاص.

ای دل غافل که ما نتونستیم بگیم نه و یه لحظه به خودمون اومدیم دیدیم که دیگه داریم دم در  از فامیل2 در حالی که امانت مذکور در دستشان میباشد خداحافظی میکنیم.هر چند دیر ولی خوب بالاخره گفتم که من میدونم راضی نیست و نمیخواد بفروشش و رو قیمتش ضرر میکنه و دو روز دیگه احتمالا میره دوباره بخره....ولی افاقه ای نکرد و دیگه واقعا دیر شده بود.از اون موقع تا حالا من دیگه مغزم هنگ کرده که چطوری با این بساطی که درست کردم کنار بیام.از یه طرف که نمیتونم از فامیل2 قیمت بالاتری بخوام که فامیل1 ضرر نکنه چون حقیقتا ارزشش برای فروش تو بازار خیلی زیادنیست ولی خوب برای استفاده می صرفه.از اون طرف موندم چطوری با فامیل 1 مواجه بشم بگم در حالی که نماینده ی جدی و سختی براش نبودم و با اینکه حرف و نیت اصلیشو میدونستم که میخواد نگهش داره ،این کار رو کردم.هر چند بعدا که تلفنی باهاش صحبت کردم گفت مشکلی نیست و اصلا تو فکرش نرو.حالا تو این گیر و دارم تو فکر اینم که همین چندر غازی که شاید فامیل 2 به این زودیا بهش بده ازش قرض بگیرم (خیلی پررو هستم نه؟).فعلا  که هنوز از شوک ماجرا خارج نشدم.از قدیم گفتن ازدواج با فامیل،معامله با غریبه.چرا با این ضرب المثلها کار نمیکنید و ما را بین دو تا فامیل در منگنه میگذارید؟(کوبیدن سر به دیوار)

عرضم به حضورتان در این شرایط یه چکی هم توی مغازه مفقود شده (همین مغازه ی باقالی فروشی که اعصاب کار کردن در آن را نداریم)هر چند موقعی گم شده که ما هنوز برنگشته بودیم ولی خوب اوضاع متشنج میباشد.پشت چک هم دو عدد امضای دوست داشتنی شده که دیگر اوضاع بدتر تر کرده.خواهشا پشت چکهایتان را امضا نکنید.چون در جریانید که هرکسی هر متنی پشت چک بنویسد مثلا مبلغ جدید،آدم جدید،تاریخ جدید شما با امضا تون اونو  تایید کردین.اگر  دست کسی باشد که طرف مستقیم معامله ی شما هست معمولا مشکلی پیش نمیاد اما وقتی چند دست میچرخد یا  مثل این شرایط ما،چک گم میشود اوضاع درهم و برهم میشود.

اینها را اضافه کنید به اینکه با ان همه تقلابرای خودکنترلی  این دو روز سیصد هزار واحد پول کشور خرج کردم. میدونم دوروز دیگه هزارتومنش هم برام نیازه.الان هم هی حساب کتاب میکنم با احتساب اون قرضی که از فامیل1 بگیرم احتمالا سه قرن دیگه من برسم پولمو جمع کنم.سه قرن!

اوضاع و احوال اقتصادی اونایی که ما می شناسیم که خوب نیست امیدوارم که مال بقیه ای که نمی شناسیم بهتر باشه.هر کسی هم ازدر و همسایه ومشتری وغیره میاد همه یه طوری دستشون خالیه و با مشکلات خاص کار خودشونو دارن سر و کله میزنن.ادم میمونه چی کار کنه.این بی اعصابی و بی حوصلگی برای کار تو مغازه هم یه قسمتیش شاید به خاطر همین باشه.واقعا انگیزه ای هم برای تلاش بیشتر در خودم نمی بینم.شاید هم خیلی درست نباشه که اینو اینجا بگم،اینجا که من برای نوشتن از بهتر و بهتر شدن ساختمش.اما یه وقتایی آدم یخ میزنه و حرکت کردنش سخت میشه.حدودا شش سال پیش تو یه همایش کارآفرینی یکی از استادا یه حکایتی تعریف کرد از شهری که اینقد به فلاکت دچار شده بود که همه به گدایی افتادن.بعد تو این شهر دیدن یه عده ای از بقیه وضعشون بهتره.نگو اینا دارن کیسه ی گدایی میدوزن و بقیه میفروشن.نمی دونم شاید ما هم باید بریم کیسه ی گدایی بدوزیم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 12:06 | نویسنده: افق | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.