X
تبلیغات
رایتل

افق بهبود

میخواهم بهتر و بهتر شوم.آهسته اما پیوسته

وقت واررسی

خوب از فاز در هم شکستگی خودمان در چرخه ی گل یا پوچ بگذریم.یادم نرفته که من قرار بود خودم را عوض کنم نه اینکه یکسره غصه ی چیزهایی که از عهده ی من خارج است را بخورم.خوب چه ها کردیم و نکردیم: 

 

کمی شاید ساده به نظر برسد ولی خوب الان خیلی کمتر غرغر میکنم.قبلا قرار گذاشته بودم از گرما ننالم ،ولی خوب الان میتوانم بگویم در مورد خیلی چیزها کمتر غر میزنم.چند تا سیاست هم برای موقعیت های ناخوشایندم پیش گرفته ام و خوب تقریبا خوب جواب داده :یکی یادآوری اینکه حالا غر بزنم جز اینکه اعصاب و روان خودم را به هم میریزم چه فایده دارد؟

یک راه دیگر هم که کم پیش می آید انقدر سر حال باشم که انجامش دهم اما اگر از دستم بربیاید آن موقعیت را برای بعدی هام  اصلاح میکنم یا اطلاع رسانی میکنم .اینطوری اکثر اوقات حس خوب بعدش کلا آن لحظه ی انفجاری عصبانیتم را از بین میبرد.مثلا رفته بودم دانشگاه و دنبال کاری بین بخشهای مختلف دانشگاه قِل میخوردم لحظه ی اخر فهمیدم که باید یک سری مستندات دیگر اماده همراهم داشته باشم.آن روز که کار من نشد ولی وقتی تمام کدم رفتم خانه ی اولی که قصه ی کدوقل قل زنم را آغاز کرده بودم و توی یک برگه نوشتمش گذاشتمش آنجا برای کسانی که بعد از من دنبال همچون غلطهایی هستند که آگاه باشند.

یک راه دیگر هم دندان بر جگر نهادن است و حرص خوردن در دل خودمان.فرقش با سیاست اولی این است که آنجا کلا بی خیال میشوم و فرض میکنم کلا نبوده اما اینجا میدانم که هست و وحشتناک هم هست طوری که نمیشود ندید گرفتش اما پیش خودم چند دقیقه ای دندان قروچه میکنم ولی با کسی در موردش حرف نمیزنم .بعضا میکنمش خشم انباشته و به عنوان محرک کار خودم ازش استفاده میکنم.

مصرف برقمان را هم کنترل کرده ایم البته به مرحله ای که کلا وسیله ی برقی اضافه روشن نباشد نرسیده ایم اما حساس تر شده ایم و زود خاموششان میکنیم.مودم را حواسمان هست که بی خود روشن نباشد و وای فای گوشی خودمان.

خوبهایش اینها بود و درجا زدنهایمان هم هست

غدا خوردنم که اصلا سرجایش نیست،دلیل خیلی خیلی اساسی اش را خانه نشینی ام میبینم وگرنه یک روز که برای یک کار  کوچک بیرون میزنم حسابی از ضعف رفتن خودم تعجب میکنم.وگرنه روزهای دیگر مگر آخر شب با جبر آقای همسر و یا به خاطر رفع سردرد چیزی دست و پا کنم و بخورم.ان هم با ده بار باز و بسته کردن یخچال و زیر و رو کردن کابینت ها.نکته ی جالبش این است که وقتی همون غذایی که به زور شروعش کردم، تمام میشود تازه احساس سیری ناپذیری سراغم میاید انگار که تازه خبردار شده ام چقدر نیاز داشتم.خدا به داد فندق مان برسد.

حال و احوالات افسرده و روابط اجتماعی محدود و غصه ی بیکاری امان خوردن هم که سرجایش.که میدانم خودش عامل عمده ی همان غذا نخوردنمان هست.کل آدمهایی هم که باهاشان معاشرت دارم شده اند چهار پنج نفر. که اگر روز خوبمان باشد با حداقل  یکیشان دعوا میکنم.مخصوصا آنهایی که سر کار میروند و هی میگویند چی هی میخوای بری سر کار ،برای خودت تفریح کن برو این ور و اون ور ،تا لنگ ظهر بخواب،برو پیاده روی ،مطالعه کن،فیلم ببین

انگار که به ذهن خودم  نرسیده بوده!واقعیت این است که اینها مثل یک مشت هله هوله هستند که همینطوری خوردنشان مزه ندارد باید وقتت پر باشد، باید یه وعده ی غذایی اصلی بخوری کنارش اینها.همین طوری که نمیشه.یادم هست آن روزها که جوان بودیم !!و کلا وقتمان پر بود چقدر تقلا میکردیم برای پر تر کردن اوقات فراغت داشته و نداشته مان: کلاس ورزش ،زبان دوم و سوم و چهارم، کلاس های با ربط و بی ربط،سمینار و همایش و نمایشگاه.

من بر میگردم به اون روزها

باید یه کاری برای خودم بکنم

برچسب‌ها: بیکاری
تاریخ ارسال: جمعه 12 آبان 1396 ساعت 17:36 | نویسنده: افق | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد