X
تبلیغات
رایتل

افق بهبود

میخواهم بهتر و بهتر شوم.آهسته اما پیوسته

برای بحرانهای گذشته،برای بحرانهای آینده 2

صبح مواجه شدن با اولین فاز بحران پوچی به همراه یک لیست بلند بالای آزمایشات راهی شدیم.خوب یادم هست که ساعت4 صبح از جام بلند شده بودم 

و حتی نمیتونستم بشینم تا چه رسد به دراز کشیدن یا خوابیدن.فک کنم یک کتاب آماده کرده بودم برای ساعت های طولانی انتظار .بالاخره نوبت من شد.در کمال تعجب دکتر آن مرکز دولتی شلوغ بعد از چند هفته مرا یادش بود همین که دهن باز کردم که لیست کارهای کرده و نکرده ام را بگویم گفت یادمه .(ایا من خیلی مادر بی ملاحظه ای بودم اینقدر کارهای وحشتناک کرده بودم که دکتر مرا یادش بود؟)بالاخره لحظه ای که باید به نظر خودم بالاخره خیالم راحت میشود فرا رسید.بهله بین آن نقطه های به نظر من خیلی مبهم ،گویا قلبی شکل گرفته بود.من میتوانم بگویم فقط برای یک لحظه نفس راحتی کشیدم.فاز اول بحران تمام شده بود.یک توهم نبود.پوچ نبود.وجود داشت.قلب داشت .بعدتر (نه آن موقع)با گفتم اگر من این همه کار خطرناک کرده بودم بهتر نبودمیگفتم ای کاش که همین اول کار قلبش تشکیل نشود و باهاش خداحافظی کنم؟تا هر لحظه منتظر ظهور یک نقص باشم؟ واکسن سرخچه بدون تکرار؟سطح ویتامین D ؟ید؟اسیدفولیک؟ و دوباره قرصهایی که مصرف کرده بودم.دوباره خاطره ی گزارش تالیدومید و هشدارهایی که توی جعبه ی همه ی داروها برای مصرف در دوره بارداری یا شیردهی هست.و هزار اما و اگر دیگر.

قصه انگار همیشه همینطور هست.فکر میکنیم که قصه تموم میشه و این بحران رو پشت سر میذاریم .مثل تپه نوردی یا دو با مانع هست.اینقدر کوچیک در مقابل اون تپه احساس میکنیم که اصلا نمیفهمیم پشت اون تپه ،یه تپه ی بلند تر هست.وقتی از تپه رو فتح میکنیم و سرخوشانه از بالاش سر میخوریم چشمامون و یه لحظه میبندیم.بعدش میبینیم نه تموم نشده و یکی بزگتر هست.اما ما هم بزرگتر شدیم.قوی تر شدیم.سرسخت تر شدیم.مگه نه فندق کوچولو؟ما که تا حالاشو اومدیم،بقیه شو هم میریم جلو.

پی نوشت:به دکتری بعد از لیست اعترافات بلند بالا گفتم خوب چی کار کنم که خیالم راحت بشه که فندق حالش خوبه؟گفت دیگه هیچ وقت خیالت مثل قبل راحت نمیشه.

برچسب‌ها: بارداری، بحران
تاریخ ارسال: جمعه 28 مهر 1396 ساعت 14:29 | نویسنده: افق | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.