X
تبلیغات
رایتل

افق بهبود

میخواهم بهتر و بهتر شوم.آهسته اما پیوسته

گل یا پوچ ٣

بله ما در جست و جوی کار چرخیدیم نگران نتیجه ی مصاحبه و سلامتی مان بودیم روزهای پراسترسی را گذراندیم. 

 سرما خورده بودیم  و  خوب نمیشدیم احساس کردم بدنم کلا تحلیل رفته یا میکروبها قویتر شده اند.زمستان یک سرماخوردگی را بدون دکتر طی کرده بودم و از خودتحویلگیری و مراعات غذایی خودم بسیار مشعوف بودم اما نزدیک فصل امتحانات  بود گفتم بچه های مفلوکی که به امید دوپینگ شب امتحان می ایند چرا باید سرما بخورند و شال و کلاه کردم و رفتم دکتر و خیلی شاد و شنگول دکتر گفت داری خوب میشی و همین سیستم رو ادامه بدی نیازی به دارو نیست.اون موقع البته اعصاب خودم قوی تر بود و هنوز وارد چرخه ی پوچ کاریابی نشده بودم.و حالا توی این تابستان داغ،سرماخوردگی،حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم گفتم بروم دکتر یک معجزه ی یک شبه بکندبه درک که هی میگویند مقاومت انتی بیوتیکی رو جدی بگیرید و این حرفها زود خوب شم برم دنبال کارورزی  ،کار دفتری ،کار اداری ،منشی گری هرچیزی،این وسط یک خبری برای کار در شهری شونصد کیلومتر اونطرفتر هم به گوشمان خورده بود که احتمال پذیرشمان ٥٠-٥٠بود شاید بهتر است بگویم ٣٠به ٧٠چون اهل انجا نبودم و خوب احتمال رد کردنم بیشتر بود.و خوب بالاخره همین که بدون سابقه کار مرا برای مصاحبه پذیرفته بودند خیلی خوب بود .فوق العاده ترین شانس کاری و محیطی بود که برای خودم متصور بودم.کارش همانی بود که دوست داشتم و اصلا برایم شونصد کیلومتر ان طرف تر بودنش مهم نبود.به قول سعدی "سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست عظیم*نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم" فقط گفتم خدایا یعنی توی شهر به این بزرگی کار برای من پیدا نشود و من n تا استان بکوبم بروم آن طرفتر.ولی راضیم و به هر قیمتی میخوامش فقط نمیخوام زیادی خودمو امیدوار کنم چرا که در هر حال نیروی بومی ترجیح دارد به غریبه ای مثل من.حاضر بودم بروم انجا و اقرارنامه مکتوب و مبسوط با هر ضمانتی بنویسم که من اصلا میام اینجا چنان ریشه بدوانم که دیگر برنگردم و نسلم  همینجا باقی بماند.اینقد در این بیست و اندی سال این شهر و ان شهر جابه جا شدم که واقعا وطن خاصی برای خودم قائل نیستم و احساس دلتنگی و تعصب خاصی به هیچ شهری ندارم .گفتم برای سابقه کار هم میروم این در و ان در  میزنم یک جایی بالاخره یک کاری رایگان انجام میدهم شاید جبران بومی نبودنم شد.قبلا در سامانه کارورزی ثبت نام نموده بودیم.کارورزی یک طرحیست برای این فارغ التحصیلان بی مهارت و بی سابقه ی کار که بین ٤تا ٦ماه در واحدی مشغول به کار شوند و در این مدت دولت هزینه ی بیمه ی  انها را به عهده میگیرد تا بلکه این خدازده ها چیزی در آنْ   واحد یاد گرفتند(من حقیقتا نمیفهمم وقتی وزیر کار می فرمایند مشکل ما نبود کار برای افراد نیست بلکه بی مهارتی فارغ التحصیلان است ،دارد به ما طعنه و کنایه میزند یا به مجموعه ی  دولت خودشان. یعنی وزارت علوم و تحقیقات و فناوری نتوانسته در این مدت هیچ چیزی در کله ی پوک ما فرو کند یا اصلا نفهمیده که ما یه چیزای دیگه لازم داریم برای یاد گرفتن و یا این ازمون و مدارک دانشگاهی دروغی بیش نیس و دانشگاه ها به تعدادی غاز همینطور مدرک دادند و این دانشنامه ای که دادن و مهر شان پایینش خورده از دفعیات همان غاز هم کم ارزش تر است.شاید هم هر دو ،یعنی ما غازیم و مجموعه ی اموزش عالی ما هم غازچران) طی این دوره کارورز میتواند انتخاب کند که حاضر است رایگان کار کند یا  کمک هزینه ا ی معادل یک سوم حقوق مصوب وزارت کار  از دولت دریافت کند که البته انهایی که گزینه ی اول را انتخاب میکنند در اولویت معرفی به واحدها قرار میگیرند.در این مدت کارفرمای محترم جز اینکه ما را انجا بپذیرد و اگر خواست بیگاری بکشد کار دیگری ندارد.و چنانچه خدا زد پس کله اش و از کارورز مذکور راضی بود و تصمیم گرفت او را استخدام کند تا دو سال حق بیمه کارفرما را دولت پرداخت میکند.خلاصه نشان به ان نشان که ما مثلا با اولویت معرفی به خاطر کار رایگان در خیره شدن به صفحه ی سایت کارورزی و نشستن در انتظار ان غبار بی سوار چیزی ندیدیم.گفتیم حضوری مراجعه کنیم بگوییم این لیست واحدهای محترمی که حاضر به شرکت در طرح شده اند را به ما بدهید شاید  ما  حضوری بتوانیم خدمتشان صحبت کنیم  و قانعشان کنیم که ما را بپذیریند.از حال و هوای اداره ی کار که فکر نکنم  بخواهد صحبت کنم شبیه ادارات دیگر.تجمع شگفت انگیز در یک اتاق و چک کردن گوشی و واتس اپ(من نمیدانم مبدعین واتس اپ  استاتوس :"در محل کار"  را برای چی طراحی کردند احتمالا برای ما ایرانی ها که نبوده)خلاصه درحالی در انتظار  پایان صحبت تلفنی خانم مسئول اداره مربوطه با آشنای محترمشان بودیم یکی از همکاران محترمشان هم برخاست و خداحافظی نمود و رفت.خلاصه صحبتشان تمام شد و ما موضوع را گفتیم.ایشان فرمودند که ما نمیتوانیم این کار را بکنیم.اونا(واحدهای پذیرنده)خودشون شما رو میبینن و اگه خواستن انتخاب میکنن.همه ی رفت و امد و انتظار ما در همین یک جمله خلاصه شد و رفت و از اداره ی کار وضعیت  کار کشور را فهمیدیم.گفتم یکی رو که از این طرح استفاده کرده به من معرفی کنید من حداقل بدونم واقعیت داره وا مگه میشه این اطلاعاتو ما نمیتونیم بهتون بدیم.و ال و بل 

ما که نخواستیم اطلاعات پایگاه های موشکی را به ما بدهید چطور تبعه ی خارجی دشمن بیاید زیر و روی جاهای حساس کشور را مثلا برای بازرسی و فی الواقع برای جاسوسی بگردد و اون وقت یه مفلوک ایرانی الاصل اسم یک شرکت را که در طرح پذیرش کارورز شرکت کرده و مثلا دنبال کارورز است را نتواند از شما بگیرد شما که نمیبینم فعالیت چندانی در به نتیجه رسیدن طرح بکنید[(همون سیستم وظیفه گرا و نتیجه گرا)و خیلی مقید و با وجدان کاری باشید به جای ١٠بار چک کردن گوشیتان در ساعت،منت میدهید و وظیفه تان را که شامل گفتن "این مشکل ما نیست و مربوط به مانیست"را انجام میدهید و ٩بار گوشیتان را چک میفرمایید]  حداقل بگذارید ما یک قدمی برای خودمان برداریم.خلاصه از انجا زدیم بیرون و دوباره غصه ی پول تاکسی مان را خوردیم برای پوچ.گفتم قید ان کار رویایی شهر دورم را هم بزنم.که من هیچ چیزی  برای  به جای متولد انجا نبودن ندارم که عرضه کنم

اینقد روزها نگران بودم و درگیر داروها و کار و بارها که انگار بدنم هم درجا ایست کرده بود اتفاقی باید می افتاد تا چرخه ی ماه به ماهش را کامل کند اما نمی افتاد.بین همه ی مشت های گره کرده ای که زده بودم و پوچ بود انگار دکتر از جای دیگری صدا زد مشت خودت را باز کن ببینم چی داری.من با قاطعیت گفتم هیچ .اما نه چیزی آنجا به وجود امده بود .حتی از بودن فراتر رفته و لانه ساخته بود.مشت من پوچ نبود.شکوفه ای انجا جوانه زده بود.من گیج و منگ و یخ زده انجا نشسته بودم سعی کردم کمی با نگاه کردن به نقطه های سفید بین سیاهی کمی قضیه را هضم کنم.هرگز یک لحظه از ذهنم نگذشت که تو ناخواسته ای.نه تو خواستنی ترین چیزی بودی که من نمیدانستم میخواهم.خیلی بخواهم کوتاه بیایم از موضع منطق نگاه کنم تو را فقط کمی برنامه ریزی نشده می خوانم.آن هم منطقی نیست تو واقعا در موقع برنامه ریزی شده بوجود امدی.مگر غیر از این است  که تو حاصل چرخه ی برنامه ریزی شده ی هزاران ساله ی طبیعت من و همسرم و و پیش از ان، اجدادمان بوده ای؟دکتر گفت باید صبر کنیم ببینیم قلبش تشکیل میشه یا پوچ هست.پوچ؟و همه ی گل یا پوچ های دیگری که توی مغزم بود کنار رفت.

برچسب‌ها: آغاز، کار
تاریخ ارسال: یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 12:24 | نویسنده: افق | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.