X
تبلیغات
رایتل

افق بهبود

میخواهم بهتر و بهتر شوم.آهسته اما پیوسته

سخت تر از سنگ

داستان سکاکی رو شنیدین؟ حتی اگه جوابتون آره باشه فک کنم مرورش باز لازمه.برای من که مفید واقع شد. 

"سراج الدین سکاکی از علمای اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهیان می زیسته و از مردم خوارزم بوده است.

سکاکی نخست مردی آهنگر بود. روزی صندوقچه ای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید. آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان به دقت به صندوقچه تماشا کردند و او را تحسین نمودند.

در آن وقت که منتظر نتیجه بود مرد دانشمندی وارد شد و همه او را تعظیم کردند و دو زانو پیش روی وی نشستند. سکاکی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: او کیست؟ گفتند: او یکی از علما است.

از کار خود متأسف شد و پی تحصیل علم شتافت. سی سال از عمرش گذشته بود، که به مدرسه رفت و به مدرس گفت: می خواهم تحصیل علم کنم. مدرس گفت: با این سن و سال فکر نمی کنم به جایی برسی،

یهوده عمرت را تلف مکن.

ولی او با اصرار مشغول تحصیل شد. اما به قدری حافظه و استعدادش ‍ضعیف بود که استاد به او گفت: این مساله فقهی را حفظ کن:

«پوست سگ با دباغی پاک می شود»

وی بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت: «سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک می شود»

 استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند.

اما تا ده سال تحصیل علم نتیجه ای برایش نداشت و دلتنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد به جایی رسید که قطره های آب از بلندی بروی تخته سنگی می چکید و بر اثر ریزش مداوم خود، سوراخی در دل سنگ پدید آورده بود.

مدتی با دقت نگاه کرد، سپس با خود گفت: دل تو از این سنگ، سخت تر نیست، اگر استقامت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد. این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگی با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جایی رسید که دانشمندان عصر وی در علوم عربی و فنون ادبی با دیده اعجاب به او می نگریستند.

او بعدها کتابی به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربی نوشت که از شاهکارهای بزرگ علمی و ادبی به شمار می رود."

منبع

داستانش احتمالا براتون تکراری بوده برای خود من که این طور بود.ولی واقعا از خودم شرمنده شدم.پیش خودم حساب میکنم چند تا درس یا کاری که بهم محول شده را با این سماجت و پشتکار دنبال کردم؟مثلا ده سال وقت گذاشتم یا مثل پست ابن سینا پنداری  چهل بار  تکرارش کردم؟

دارم برمیگردم به زبان خوانی.چیزی که من طی سالهای بسیار طولانی مثلا   میخواستم یادش بگیرم ولی عملا برام یه زنگ تفریح بوده.حالا دیگه وقتشه که اوضاع عوض بشه.این بار موقع شروع تصمیم گرفتم که یه دفعه خودمو  ابن سینا نپندارم و ذره ذره شروع کنم نه اینکه بگم از امروز روزی 600 کلمه ی جدید کار میکنم ،پنج تا درس گرامر میخونم و از این سنگهای بزرگ.بلکه الان اول تمرکزم رو گذاشتم رو خوندن متن ها و داستانهای نه چندان سنگین.کلمه زیاد ندارن ولی خوب بهتر از اینه که دو روز متنهای  خفن بخونم بعدش هم هیچی. برای همون کلمه های جدید هر چند کم هم جدا از جعبه ی لایتنر که خیلی به اهسته و پیوسته جلو رفتن کمک می کنه برای تقویت دیکته تصمیم گرفتم از رو کلمه ها ی جدید دو خط بنویسم.خیلی ابتدایی به نظر میاد نه؟واقعیت اینه که از وقتی مثلا اومدم سطح های بالاتر زبان دیگه کسر شان م شده که تمرین دیکته کنم.بعد هی میگم ای وای چرا اینقد نمره ی رایتینگم کمه؟

برچسب‌ها: زبان، یادگیری، دیکته
تاریخ ارسال: دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 18:40 | نویسنده: افق | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.